تبلیغات
صاحب الامر - رمان عشق اطلس



Admin Logo
themebox Logo
.



تاریخ:چهارشنبه 18 آبان 1390-02:38 ق.ظ

نویسنده :زهرا باقری

رمان عشق اطلس

اون روز قرار بود جواب کنکور اعلام بشه توی دلم دلشوره ای بود که آروم و قرار رو ازم گرفته بود توی خونه ی ما مرسوم نبود دختر بی دلیل بیرون بره از شانس من هم بابا اون روز زود از سر کاربرمی گشت با مهراد تماس گرفتم اون هم که همیشه یاور گفت نیاز نبود تماس بگیری خودم زودتر از تو اقدام کردم

با تپش قلب فراوان گفتم : د حرف بزن دیگه مهراد قلبم داره از جا در میاد

- خودت چی فکر میکنی؟!

- تورو خدا مهراد دارم از حال میرما!

با مهربونی و محبت خندید و گفت : خوشحالم که اولین نفرم که بهت تبریک می گم همون رشته همون دانشگاه همون شهر !

از خوشحالی ضعف رفتم و پرسیدم : مهراد تورو خدا راس میگی ؟

- من اگه به تو دروغ بگم که دوباره پاچه میگیری

- وای جون اطلس یعنی فیزیک کاربردی دانشگاه شمال تهران ؟

- آره عزیزم همون انتخاب اولت

- خدا جون باورم نمی شه مهراد مرسی از اینکه برات مهم بودم و بهم خبر میدادی

- مگه می شه واسم مهم نباشه تازه مامانم هم اینجاسبهت تبریک میگه

- تشکر کن خیلی ممنون از زحمتها و محبتت

- تا باشه از این زحمتها خیلی خوشحال شدم خودت حتما یه زنگ بزن به پیمان و احمدینا خودت بگی یه لطف دیگه ای داره

- حتما اینکارو می کنم دستت درد نکنه سلام برسون

- تو هم همینطور

- خداحافظ

- ا ا راستی اطلس؟

- کاری داشتی؟!

- راستی اطلس حواست باشه کسی از قضیه بویی نبره من و مامان هم به کسی نمیگیم حتی بابا! از بچه هام بخواه به کسی چیزی نگن مخصوصا فریبا و فرزانه خودتم به هر طریقی شده عمو محمد رو راضی کن واگرنه ممکنه به مشکل بربخوری و اینهمه زحمتت هیچ بشه

- باشه حتما ممنون از لطفت

- کاری نداری؟

- نه خداحافظ

- خدانگهدار

گوشی رو قطع کردم و به دور از چشم بابا به سمت مامان رفتم و با خوشحالی بغلش کردم و گفتم : قبول شدم مامان همون رشته توی تهران

مامان هم با خوشحالی منو بغل کرد و بهم تبریک گفت و گفت که حالا چه جوری به بابا بگیم ؟!

تو همین فکر بودیم که بابا صدام زد و گفت :اطلس بابا بیا مهمون داری!

به هال که بابا اونجا نشسته بود رفتم کسی نبود گفتم : کی بابا؟

- برو درو باز کن زشته برو استقبالشون

به سمت در رفتم و با دیدن پیمان و پونه هر دو رو محکم تو بغلم گرفتم مامان و بابا هم اومدن به استقبالشون دست پیمان گل بود و دست پونه شیرینی بابا به خنده گفت :

- دختر دم بخت که به شما بخوره نداریم آقا

پیمان گل رو به مامان داد و منو بغل کرد و گفت : دم بخت تر از این خوشمزه ، اجازه میدید داداش؟

بابا با خنده گفت : صاحب اختیاری!

پیمان هم شروع کرد به گاز گرفتن من از دستش فرار کردم و به بغل بابا رفتم بابا تعارف کرد تا بشینیم مامان هم با سینی چای به جمعمون اضافه شد پونه پا شد و شروع کرد به تعارف شیرینی بابا شیرینی رو که برمیداشت گفت :

- آخر ما نفهمیدیم مناسبت این گل و شیرینی چیه ؟!

پیمان به شوخی گفت : بنده که عرض کردم خدمتتون جناب

بابا خندید و گفت : بدون شوخی جدی میگم مناسبتشون چیه ؟

پونه دست توی کیفش کرد و روزنه مه ای بیرون اورد و گفت مناسبت بهتر از این کسب افتخار؟

رنگ از رخسار من و مامان پرید بابا با تعجب نگاهی به روزنامه انداخت و گفت : این چیه ؟

پونه روزنامه رو باز کرد و صفحه ای که اسم من بود رو آورد و رو به بابا باز کرد و گفت : ایناهاش .. اطلس صبایی نام پدر محمد!

چشمام سیاهی رفت دیدن چهره یبابا که کم کم برافروخته تر میشد باعث شد بی درنگ از جام بلند شم و به سمت اتاقم برم اما بابا صدام کرد و مانع از رفتنم شد و گفت :

- اینا چیه اطلس؟

با ترس و نگرانی و صدای لرزون گفتم : بابا .. ببخشید

صدای بابا بالا رفت و گفت : زهر مار بابا دردو ببخشید حالا کارتون رسیده به جایی که سر مارو کلاه میزارین و به جای دکتر می رید کنکور می دید دست شما درد نکنه خانم آفرین ! تو هم بهش یاد بده از اینی که هست پرروترش کن

تا مامان خواست حرفی بزنه بابا گفت : هیچی نگید که نمی خوام چیزی بشنوم حالا جواب آقابزرگ رو چطوری بدم ؟

بعد با عصبانیت سرشو میان دودستش گرفت پونه سریع یه لیوان آب به دستش داد و من هم با گریه به اتاقم رفتم و به حال بدبختی خودم گریه کردم دلم برای متین تنگ شده بود و برای داداش احمد یه ذره اینقدر گره کردم که نمیدونم کی خوابم برد نمیدون چقد خوابیده بودم که دست نوازش کسی از خواب بیدارم کرد

- خانوم کوچولو خانوم ناز نازو خانوم گریه او پا نمی شی؟!

چشمامو باز کردم خودش بود اونی که دستاش همیشه آرومم میکرد بلند شدم و نشستم پیمان موهامو از تو چشام کنار زد و گفت : چقدر می خوابی ؟ چشات مثه پفک نمکی پف کرده . لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم سرمو رو شونه اش گذاشت و گفت : چرا اینقدر غمگینی؟

- دیدی همه چی تموم شد الکی رفتم امتحان دادم الکی درس خوندم الکی ...........

پیمان وسط حرفم پرید و گفت : الکی الکی هم قبول شدی

- نه عمو خیلی زحمت کشیدم

- قربون اون زحمت هات منم خیلی زحمت کشیدم تا تونستم باباتو راضی کنم تا حرفی به آقابزرگ نزنه اجازه بده تو ثبت نام کنی

سرمو از رو شونه اش برداشتم و با تعجب به چشماش زل زدم برگشت بهم گفت :

- چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ اگه ناراحتی برم پیشش بگم نمی ری دانشگاه!

اینبار نگاهم با خوشحالی و اشک توام شد همونجور نگاش میکردم که عصبانی شد و با اخم خوشگلش گفت : چقدر بگم اینجوری نگام نکم من جنبه ندارما میگیرم میخورمت

به سمتم حمله ور شد تا گازم بگیره و من هم سریع از اتاق بیرون پردم دنبالم اومد و با هم به سالن رفتیم ازم خواست از بابا معذرت خواهی کنم و از دلش بیرون بیارم به سمت بابا رفتم اجازه گرفتم و پیشش نشستم سرمو خم کردم تا دستشو ببوسم که دستشو کنار کشید و نذاشت گفتم :

- بابا ببخشید معذرت میخام قصد نداشتم ناراحتت کنم من ...

نذاشت باقی حرفمو بزنم دستش رو بر سرم کشید وو گفت : حداقل قول بده موفق باشی و سعی کن نذاری کسی بفهمه اگه هم روزی مهمون داشتیم باید اون روز رو غیبت کنی قبوله ؟!

صورتشو بوسیدم و گفتم : قبوله بابا قبوله مرسی حالا برم یه زنگ به داداش بزنم ؟

- آره برو

سریع رفتم به اتاقم و و شماره خونشو گرفتم

- بله بفرمایین ؟

سلام داداش قربونت برم مژده بده قبول شدم

- سلام اطلس جان ! مبارک باشه ان شاالله مدارج بالاتر البته منمتینم نه داداشت

خجالت کشیدم و و دوباره سلام و احوال پرسی کردم : سلام متین ببخشید خیلی هول کرده بودم حالت خوبه ؟

- چه عجب یاد حال ما هم افتادی بی معرفت خیلی وقته سراغی از ما نمیگیری

- اختیار داری من همیشه حالتو از احمد میپرسم

- اگه من نخوام باهاتون حرف بزنم هیچکدوم نمیگید گوشی رو بده به متین باهاش صحبت کنیم !

- نه اینطور نیست که میگی خیلی هم دوست داریم صداتو بشنویم اما وقتی شما شما زنگ میزنید نگران خرج تلفنتون هستیم

- فدای یه تار موی تو دیگه این بهونه هارو نداشتیم ها

خجالت کشیدم ولی از لحن مهربونش خوشم اومد ادامه داد : اطلس؟

- بله ؟

- با خانوادت کنار اومدی؟

آره بابا هم قبول کرد ولی قرار شد هیچ کس جز خودمون از ماجرا بویی نبره

- اما من لو میدم

- تو اینکارو نمیکنی

- از کجا اینقدر مطمئنی ؟به هیچکس نگم به پدر و مادر خودم که میگم

- زن عمو خبر داره اما عمو نه تو هم چیزی نمیگی چون من میخوام که نگی !

- این یه دستوره؟!

- نه یه خواهشه !

- حق السکوت می خوام

- اذیت نکن متین مردم آزاریت گرفته؟!

- آره بد جوری !حالا بگو ببینم قسط اولو کی میریزی به حسابم ؟

- بابت چی؟

- حق السکوت اطلس باور کن خیلی پول لازمم

- کی داده ؟

- یعنی نمیدی ؟ لو بدم ؟

- چی میخوای؟

- هرچی مرامته

- لوس نشو بگو چی می خوای؟

جدی اما مهربون گفت : راستشو بگم ؟

- اوهوم

- هر چی باشه قبول می کنی؟ - آره

- قول مردونه؟

- قول زنونه!

- رو قول شما زنا که نمیشه حساب کرد

- اما تو میتونی رو قول من حساب کنی

کمی مکث کرد مجبور شدم بگم : نگفتی ! چی شد پشیمون شدی؟

با صدایی لرزون گفت : هیچ وقت پشیمون نمیشم اطلس! اگه بدونم بهم میدیش!

- چی رو ؟ حق السکوت رو ؟

- آره !

- حالا چی می خوای؟

با صدایی که به زور در می اومد گفت : دل تو !

تعجب خفه ام کرده بود آب دهنمو به زور قورت دادم منظور حرفشو خوب فهمیده بودم اما خودمو به نفهمی زدم و گفتم : منظورت چیه ؟ متوجه نمیشم ؟!

با همون لرزش صدا گفت : خوبم متوجه می شی! اطلس تورو خدا قول بده توی دانشگاه سربه هوا نشی مارو یادت نره ها

- مگه تو شدی؟

- هیچ وقت !

- پس منم نمیشم

- حواست باشه اطلس کسی از بچه های دانشگاه تو دلت لونه نکنه و دل ما رو بشکونی

باورم نمیشد این حرفهارو متین زده باشه هیچ وقت جز احوالپرسی صحبت دیگه ای با هم نکرده بودیم روزی که متین از ایران رفته بود من دوازده سالم بود و متین هم بیست سال، شش سال بود که از رفتنش میگذشت و جز چند بار پشت وب کم کامپیوتر بیشتر همدیگرو ندیده بودیم ولی دائم صدای همو میشنیدیم قلبم تالاپ تولوپ میکرد پاهام سست شده بود من احمق چرا نمفهمیدم این خودش به معنای دقیق ابراز علاقه بود اما نمی خواستم بفههمم بحث رو عوض کردم :

- داداش احم نیست ؟

- چرا هست ! الان صداش میکنم ببخشید که خیلی رک حرف زدم آخه نگران بودم

سکوت کرده بودم صدای قشنگش از اونور دنیا بهم آرامش عجیبی داد وقتی گفت : اطلس منتظرم بمون خواهش میکنم !

اینو گفت و احمد رو صدا زد نفهمیدم به احمد چی گفتم و چی شنیدم بلوای عجیبی توی دلم به پا بود دوست داشتم به پیمان بگم چی شده اما نمیشد این باید یه راز بین من و متین میموند بعد از ناهار بچه ها خداحافظی کردن که برن خوب میدونستم که پیمان و پونه میدونن چیزیم شده ولی به روم نمیارن موقع خداحافظی وقتی پونه رو بوسیدم آروم کنار گوشم گفت : هر وقت دو تا گوش خواستی تا حرفاتو بشنوه ما هستیم دو تا که هیچی چهار تا گوش خداشونه که درد دل تو رو بشنون

لبخندی زدم و سرمو به علامت تصدیق تکون دادم همون لحظه پیمان به کنارمون اومد و گفت :

- راست میگه ! باور کن !

با تعجب گفتم چیرو ؟

- نمیدونم چیرو !؟ولی هرچی که میگه راست میگه من که نمیدونم چی میگه !؟

خندیدم و گفتم : پس لطف کن در مورد چیزی که نمیدونی اظهار نظر نکن

بچه ها رفتند و من بازهم تنها شدم. روزها از پی هم می گذشتند بدون اینکه بفهمم ، ترم اول رو با موفقیت باورنکردنی تموم کردم نفر سوم دانشگاه شدم توی دانشگاه بخاطر درس خوب و چهره ی ساده ی دخترونه ام طرفدارهای زیادی داشتم که همه سرو سنگین و موقر بودن اما دلم گواهی نمیداد دل من یه جایی بود دورتر از دور جایی که خودم هم نمیفهمیدم چرا اونجا ؟!روزها رو میشمردم تا متین برگرده نه ماه بود که از صحبت کردن باهاش امتناع میکردم خودم هم نمیدونستم چرا ؟

توی دانشگاه با دختری آشنا شده بودم که اسمش لاله بود خوب و دوست داشتنی بود و راز نگهدار و تنها کسی که راز دلم رو میدونست و تنها فرقش هم با من این بود که خودش برای خودش تصمیم میگرفت نه کس دیگه ای ! چند روز بیشتر به پایان ترم نمونده بود و بعد از چند روز فرجه امتحانهای ترم دوم شروع میشد اول تیر ماه درست موقع امتحانهای من قرار بود متین به ایران بیاد دلم برای دیدنش پر میکشید اما دلهره ی خاصی درونمو میلرزوند !

سر کلاس نشسته بودم اما بی حال و بی رمق لاله متوجه ی حال درونم شد و با تلنگری بهم زد و گفت :

- چیه ؟ کجایی ؟ الان استاد بهت گیر میده ها !

نگاهش کردم اما با سردی ، با سر تکون دادن ازم پرسید چی شده ؟ هیچی نگفتم و به استاد خیره شدم و اون هم دیگه چیزی نگفت کلاس که تموم شد سریع به دنبالم اومد :

- خب ! زود تند سریع بنال ببینم چی شده ؟

- تورو خدا لاله گیر نده

- یه چیزی گفتی محال! زود باش پرونده رو رو کن !

- لاله حالم خوب نیست

- اینکه جریان همیشه ست ، یه چیز جدید بگو

- خیلی نگرانم !

- جدیدتر

- بازم نگرانم !

- خب بابت چب؟

- بابت مرگ تو ! اینقدر احمق بازی درنیار دیگه

اخمی کرد : بی ادب منو بگو که نگران تو شدم

- تو غلط کردی! نگران من شدی یا از درد فضولی به خودت می پیچی ؟

کمی فکر کرد و با خنده گفت : راستشو بخوای دومیش، حالا که من صداقت داشتم تو هم صادق باش و راستشو بگو

خنده ام گرفته بود به شوخی گفتم : تو کی می خوای عاقل شی لاله؟

- حالا زوده ! اصل مطلب؟!

- هفته ی دیگه امتحانات شروع می شه

- آهان نگران امتحاناتی ، خب حق هم داری من هم نگرانم !

- آخه تو تا حالا کی دیدی من نگران امتحانات باشم که بار دومم باشه ؟!

به چشمام زل زد و با قیافه حق به جانبی گفت : وقتی میگم بنال ، بنال دیگه بیست سوالی را انداختی؟

خندیدم و چیزی نگفتم مثلا ناراحت شد و خودشو به قهر زد و راه افتاد و رفت به دنبالش رفتم و سوار اتوبوس شدیم اخم کرده بود و محلم نمیذاشت نگاهش کردم و اما نگاشو ازم گرفت به حالت منت کشی صورتشو برگردوندم و گفتم

- خوبه تو هم غم دنیا کمه تو دیگه غمگین ترش نکن بابا منظورم از نگرانی اومدن متینه چرا نمی فهمی؟

نگاهی بهم انداخت و با عصبانیت گفت : خاک بر سرت آخه اینم موضوعیه که بخوای نگران باشی تازه باید خوشحالم باشی

- آره اما نمیدونم چرا دلشوره دارم

- من میدونم عزیزم ! آخه مرض داری

اخمی کردم . شاید در ظاهر دلیلی برای نگرانی وجود نداشت اما نمیفهمیدم چمه ؟ به خونه که رسیدم خسته و کوفته بودم توی کار به مامان کمک میکردم که صدای تلفن بلند شد گوشی رو جواب دادم :

- بله بفرمایید؟!

- احوال دختر عمو؟

- خوبم مهراد تو چطوری؟

- تو خوب باشی منم خوبم

چند وقت بود که خیلی مهربونتر از قبل شده بود و این منو ناراحت میکرد با خجالت پرسیدم

- چه خبر؟ عمو اینا چطورن ؟

- همه خوبن خبر هم اینکه می خواستم ببینم خونه هستید یا نه ؟ می خواستم چند لحظه مزاحمتون بشم

با تعجب جواب دادم : نه خواهش میکنم بفرمایید شما مراحمید عمواینا هم تشریف میارن ؟!

خندید و گفت : میدونم حوصله ی دیدن منو تنهایی نداری اما خوشبختانه یا بدبختانه باید بگم که تنها میام میخوام کیس کامپیوترتو بیارم کارش تموم شده

- خواهش میکنم اینطور نفرمایید ما منتظرتون هستیم

خداحافظی کرد و بعد از یک ساعت پیداش شد همراه با کیس مستقیما به اتاقم رفت و مشغول بستن به کامپیوتر شد سرگرم بود که با یه لیوان شربت به اتاق رفتم با خنده تشکر کرد و گفت :

- امیدوارم درست شده باشه من که همه ی تلاشمو کردم

تشکر کردم و گفتم : مرسی از لطفت هرچی هست دستت درد نکنه

شربتش رو تا آخر خورد و تشکر کرد و گفت : من دیگه برم

- کجا؟ حالا یه خورده بشین

- تعارف شاه عبدالعظیمی نزن باید برم کلی کار دارم

- چه کاری؟ باور کن تعارف نمیکنم چنددقیقه بمون آخه اینجوری که نمیشه بیای و برامون کار کنی و بری!

- ما دربست نوکر شما هستیم و هیچ موردی هم از نظر ما نداره اما سرمون شلوغه مامان واسه اول تیر مهمونی بزرگی ترتیب داده و کلی کار برامون به پاکرده نمیدونی که از هر طرف تموم میکنیم از یه طرف دیگه شروع می شه

- بابت چی؟!

- خودتو به اون راه میزنی که نیای کمک یا واقعا آلزایمر گرفتی؟!

- فکر کنم دومیش

- دختر خوب ! اول تیر ماه متین میاد دیگه عزیز دردونه ی مامان اینا !

با یه حالتی جمله ی آخر و گفت که دلم به حالش سوخت جواب دادم : اینطور نگو تو ته تغاری ای بابا!

با تمسخر گفت : آره زنگوله ی پا تابوت !

- ایتطور نگو مهراد از تو بعیده

- چرا ؟ مگه چه فرقی با بقیه آدمها دارم؟

- از خیلی ها بهتری ! فرق تو اینه

- شاید تو اینطوری بگی و نظر تو باشه شاید هم می گی تا منو خوشحال کنی اما چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است

- مهراد؟

- جانم؟

- اینطوری نگو دلم ریش شد

خندید اما با غم : بخاطر تو باشه اما مگه تو بخاطر من غم خودتو فراموش میکنی؟ غمی که من نمیدونم چیه ؟!

با تعجب گفتم :گ من که غمی ندارم بخوام پنهونش کنم فقط مثه مرگ از آقابزرگ میترسم اینم که تو خوب میدونی!

آهی کشید و گفت : امیدوارم این باشه که میگی خب من دیگه برم مامان دست تنهاست

مانعش نشدم و گفتم : باشه به سلامت اگه کاری چیزی داشتی بی رودربایستی بهم بگو اصلا خودت بیا دنبالم

- قبل از تو فریبا و فرزانه محض خودشیرینی هم که شده جا رزرو کردن !

- اوه اوه پس لطفا رو من حساب نکن !

بلند خندید و گفت : اما برعکس من دقیقا روی تو حساب باز کردم روزی که اونا اومدن میام سریع دنبالت تورو خدا نگو نمیای!

- نمی یام!

- اطلس؟!

- اصرار نکن تو که میدونی من آبم با اونا تو یه جوب نمیره

- بخاطر من بیا ! من و با اون دوتا هیولا تنها نزار!

خندیدم و به خنده ی ما مامان هم خندید و گفت : چیه پشت سر دخترای خواهر شوهر من غیبت می کنید ؟ اگه بهشون نگفتم

به سمت مامان برگشتیم و وقتی مامان مهراد رو عازم رفتن دید با دلخوری گفت : کجا مهراد جان ؟ قابل نمیدونی ناهارو بمونی

- نه زن عمو اختیار دارید به اطلس هم گفتم کای کار داریم و وقت کم!

مامان اصرار نکرد و گفت : آره میدونم مامانت بهم گفته باشه پسرم برو زحمت کشیدی سلام برسون

- چشم بزرگیتونو میرسونم راستی زن عمو؟

- جان؟

خواستم با اجازتون دو روز آخر بیام اطلس رو با خودم ببرم تا توی کارها بهمون کمک کنه

- باشه عزیزم هر موقع دوست داشتی بیا منم میتونم کمک کنما هنوز جونم

- بر منکرش لعنت اما به شما زحمت نمیدیم یه نماینده از خانواده شما بسه خب با اجازتون ، سلام به عمو برسونید خداحافظ

من تا حیاط به دنبالش رفتم وقتی که از در حیاط بیرون میرفت صداش کردم : مهراد؟

نگاهشو به سمتم برگردوند ولی چیزی نگفت

- بهش فکر نکن تو از خوب هم خوبتری

با نگاه قدردانی کرد و با لبخند خداحافظی مهراد رفت و من موندم با غصه هام غصه ی مهراد هم بهش اضافه شد چقدر بد بود که مهراد به متین حسودی میکرد ولی شایدم حق داشت دلم به حالش سوخت چقدر تنها و دلگیر بود و من بی خبر!

مهراد سر حرفش موند یک روز قبل از اومدن متین به دنبالم اومد و وقتی منو آمهده ی رفتن دید دستاش و جلوی چشماش گذاشت و گفت : شرمنده ام بخدا ! شما لباس کار برداشتید ؟

خندیدم و گفتم : خیالت راحت همه جورشو

- زره چی برداشتی؟!

- چی؟

- زره و کلاه خود و حتما بردار لازم میشه

- چرا؟

- مثه اینکه یادت رفته اون دوتا هم اونجان

- تو دلم و خالی میکنی؟می خوای نیام؟

خندید و دستاش و بالا آورد و به بابا قول داد شب به خونه برم گردونه چون بابا اجازه نمیداد جایی که فریبا و فرزانه هستن بدونه اونا باشم سوار ماشین مهراد شدیم مهراد نفس راحتی کشید و گفت : آخیش دیگه راحت شدم

- از چی راحت شدی؟

با ذوقی کودکانه اما شیرین گفت : نمیدونی اطلس از دیروز تا حالا این دو تا خواهرناتنی سیندرلارو چطوری تحمل کردم الان که تو میای خیالم راحته که دیگه تنها نیستم

با دلخوری گفتم : عوضش داری منو میبری تو لونه زنبور خیلی بی معرفتی

با اخم گفت : تو خیالت راحت من پشتتم مگه به من اعتماد نداری؟!

با خنده سرمو به علامت مثبت تکون دادم و کمی از راه رو که رفتیم سکوت بینمونو شکوندم و گفتم : مهراد؟

- جانم؟!

هر وقت صداش میکردم جوابمو به همین منوال میداد اوایل فکر میکردم با همه همینطوریه اما بعد دیدم فقط جواب منو به همین منوال میده اهمیت ندادم و ادامه دادم :

- تو خوبی؟

با تعجب و خنده گفت : من خوبم ! تو خوبی؟!

- آره اما منظورم اینه که از چیزی ناراحت نیستی؟!

- وقتی تو باشی سعی میکنم به چیزایی که ناراحتم میکنه فکر نکنم

- اما این جواب من نیست میخوام بدونم تو از اومدن متین خوشحالی؟

متعجب گفت : معلومه بعد از هفت سال برادرمو میبینم خوشحال نباشم؟

- خب خیالم راحت شد !

با سردرگمی پرسید : یعنی تو فکر میکردی من از اومدن اون ناراحتم؟

- نه اما اون روز ...

متوجه منظورم شد و با گلایه گفت : من از برادرم دلخور نیستم از اطرافیان و شانس خودم ناراحتم متین چه تقصیری داره تازه دلم خیلی هم براش تنگ شده .

به خونه رسیدیم پا که تو خونه گذاشتم بسم الله گفتم نمیدونم چقدر بلند گفتم که مهراد با خنده گفت : کاش همه ی جن ها از بسم الله میترسیدن و گم و گور میشدن اما از شانس ما نمیشن اینا جن های قرن بیست و یکم ان !

خنده ام گرفته بود لبخند روی لبام بود که زن عمو رو دیدم که از آشپزخونه بیرون اومد و وقتی خنده مون رو دید با محبت گفت :

- فدای اون خنده ی قشنگت بمیرم الهی که جز زحمت کاری واست ندارم ................



نظرات() 
Maya
پنجشنبه 16 آذر 1396 10:55 ب.ظ
I enjoy, cause I discovered exactly what I was looking for.
You have ended my 4 day long hunt! God Bless you man. Have a
great day. Bye
somerinsana.weebly.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 09:43 ق.ظ
Attractive element of content. I simply stumbled upon your weblog and in accession capital
to say that I get in fact enjoyed account your weblog posts.
Any way I will be subscribing to your augment and even I
achievement you get entry to persistently quickly.
manicure
پنجشنبه 17 فروردین 1396 01:03 ب.ظ
Hi there Dear, are you in fact visiting this site regularly, if so
afterward you will definitely get nice experience.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر